تبليغاتX

.::نامه ای به معشوق::.

Yاگر تنهاترین تنها شوم بازهم خدا هستY

رواق منظر چشم من آشيانه توست.....كرم نما و فرود آي كه خانه خانه توست
    
 

  

افراد بازدید کننده از وبلاگ تا الان

Free Web Counter

  

  

***به وبلاگ نامه ای به معشوق خوش آمدید***

   

آهاي آقا... آهاي خانوم... يه شاخه گل ازم بخر... از همه نوع، از همه رنگ، هرچي دلت ميخواد ببر... اين يکي ياسه بخدا... به رنگ و روش نگاه نکن... تمومه ياسا سفيدن... اين يکي رنگ نيلوفر... اين گل سرخ نازنين... يه معرکست بيا ببين... شکفتنش دوباره بود... ماه رمضون، تو اون سحر... اصلا بيا اينو ببين... شقايقه، نفهميدي؟... شرمندتم سر نداره... يه شاهگله بدون سر... يه شاخه لاله هم دارم... ببين چه ناز و خوشگله... دو برگش افتاده زمين... به ضرب داس و با تبر... يه غنچه محمدي دارم برات، دل ميبره... شکوفه بود که چيدنش... گلچينا با تير سه سر... دسته گلاي ناز من زينت و تاج عالمن... بهاش يه قلب لرزونه... يه عاشقي، يه چشم تر... حالا اگه پسنديدي... هر کدومو خواستي ببر... تـو رو خـدا فـقط بگـو..... از *****گل نـرگـس***** چــه خبــر؟

مادر 

اي اسوه پايداري،

اي عصاره صبر و استقامت،

آنگاه كه پنجره نور بسوي من

 بازشد ، من درميان نگاه ها چشم هاي

تو را ديدم. آنگاه كه در گوشم اذان مي گفتي،

من محرابم را سجاده عشقت كردم. آنگاه كه تو چشم

در چشمم دوختي، و از شير جانت به من دادي، تو را الهه آسماني ديدم.

 آنگاه كه مانند پروانه به دورم مي گشتي وپرهايت مي سوخت

 وآه نمي کشیدی من عاشقت شدم و

ديوانه وار نگاهت مي كردم.وحال چگونه

من اين همه عظمت را به خاك 

بدهم،و تنها هديه ام به

تو اشك هايم

باشد.

کاش ای کاش میشد با حرارت خورشید ریشه های بیگانگی و تردید را سوزاند ..ای کاش میشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبی آرزوها پر کشید و بر بالاترین قله ایثار و مهربانی آشیانه ساخت .ای کاش میشد با ریشه هایی از ایمان یا شاخه هایی از اعتماد و یکدلی با برگ هایی از تقوا و گلبرگ هایی از صفا و صمیمیت با هر چشمه ایی از عاطفه و مهر ومحبت در میان بوستانی از گذشت ومهربانی و دور از نامهربانی ها زندگی کرد

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

انسان آنقدر عمر ندارد که نيمي از آن را صرف نزاع و ستيزه کند

مهربانيهاي کوچک را فراموش نکن و تقصيرات کوچک را به ياد نداشته باش

کساني که تو را دوست دارند دوست بدار و کساني که تو را دوست ندارند هم دوست بدار چون ممکن است آنها تغيير کنند

بعضي آدما ممکنه هر روز بيان از کنارت رد بشن اما برات اهميت نداشته باشن،اما دليل نميشه که اونا بي اهميت باشن،بعضي آدما هم هستن که برات خيلي مهمن اما دليل نميشه که آدم مهمي باشن،اما چيزي که از همه بيشتر مهمه اينه که هر آدمي هر چقدر هم کم اهميت باشه حداقل برا يه نفر اهميت داره.....

اگه يکم فکر کني ميبيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره.اگه يکم بيشتر فکر کني ميبيني زندگي ارزش مردنم نداره،اما اگه خيلي فکر کني ميبيني مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن رو نداره .هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات پس هميشه سعي کن قدر چيزي که امروز داري رو بدوني و مواظبش باشي...

@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

      

               باغبان من باش! من آن نگاه سبز ياس سپيدم. رويشي بي دغدغه

                        بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد يک غرور بر

                             آواز هاي مغموم حنجره ات . بر آستان مخمل

                                  ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعدانی

                                              گل هايت مرا برويان

                                                باغبان من باش

                       

          اينکه تمام عشقت رو به کسي بدي تضميني بر اين نيست که اون

             هم همين کار رو بکنه...پس انتظار عشق متقابل رو نداشته

                  باش.....فقط منتظر باش تا اينکه عشق آروم آروم تو

                      قلبش رشد کنه و اگه اينطور نشد خوشحال

                                باش که توي دل تو رشد کرده 

                                 

امشب شب بی کسیه... یکی به دادم برسه... تنهاترین مرد زمین... امشب به آخر میرسه... امشب شب تنهاییه... سر رو روزانو میزارم...آخه تو اینجا نیستی و

غزل غزل گریه دارم... غزل غزل گریه دارم... غصه نشسته رو دلم...

هنوز برای شونه هات... ارزش اشکو قائلم ...حرفی نزن چیزی نگو

 فقط بزار گریه کنم...میخوام با بارون چشام ...

فاصله ها رو پر کنم .

وفاداری را از سیگار بیاموز ، با اینکه می داند زیر پا لهش می کنی تا انتها می سوزد،پاکی عشق را از معتاد بیاموز ، با اینکه می داند سیگار نابودش می کند،با تمام ذوق سیگار را می بوسد...سیگار از ذوق معتاد ، با هر بوسه شعله ور می شود...                          کاش پاکی انسان ها مانند سیگار و معتاد بود که برای هم می سوختند ولی کنار هم     می ساختند. 

 

آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين

خيس و با ابرهاي افق آميخته است

 

 

زندگي چيست؟                         

زندگي دخمه اي تاريک و طولاني است که هر چه بيشتر در آن غوطه مي خوري

به همان نسبت از آن بيزاري مي جويي،هر چه بيشتر ببيني مشمئزتر خواهي بود

و درپایان زندگی قماریست که جایزه اش(Dead)...........مرگ است.

 

 

  نمی خواهم بگویی دوستت دارم ... چون می گویی باران را هم دوست دارم اما    وقتی زیر باران خسته می شوی از آن فرار می کنی... می گویی آفتاب

را دوست دارم اما وقتی نور شدید آن تنت را می سوزاند

 از آن گریزان می شوی... می گویی نسیم را دوست

دارم اما وقتی نسیم تبدیل به باد میشود 

از آن نیز متفر می شوی...می خواهم

 مرا همچون قلبی که در سینه ات

می تپد دوست داشته باشی

 چون نمي تواني ازآن

 گريزان باشي

مانند نايي نباش که روزگار هر نوايي که مي خواهد در آن بنوازد

********

از آن جهت، عقربه ی ساعت را عقربه می ناميم که

زمان را نيش ميزند و می کُشد

********

هر وقت احساس کردی در اوج قدرتي، به حُباب فکر کن!

*********

درختان، ايستاده مي ميرند!

**********

هيچ وقت نگو فرصت ندارم تو همان زماني را در اختيار داري که فيثاغورث ،انيشتين،ارسطو و .... در اختيار داشتند

**********

در ميان هر سيب دانه اي است محدود.در دل هر دانه ،سيب نامحدود. چيستاني است عجيب ! دانه باشيم،نه سيب

**********

دنيا دو روز است يک روز با تو و روز ديگر عليه تو روزي که با توست مغرور مشو و روزي که عليه توست نااميد مگرد زيرا هر دو پايان پذيرند

 StyleDollz_Angel52

در بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند.

يکی از بيماران اجازه داشت که  هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود .

اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا

تعطيلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف می کرد.

بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه

می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.

اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان

با قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا

بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.

مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن

خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار

پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد

و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش

انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به

دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان

خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .

با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .

مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا

 چنين مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند

عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم و بیشتر از هر چیزدادنش را دوست داریم و هیچ کس نمی تواند دریابد که عشق همان چیزی

است که همواره داده میشود و پذیرفته نمی شود .        «جبران خلیل جبران»

 

   

آرزو میکنم که به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی

به انذازه کافی بکوشی تا قوی باشی...به اندازه کافی

اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی

و به اندازه کافی امید داشته باشی

تا خوشحال بمونی

    .

تاخیر معشوق از نظر عاشق معمولا نه گناه است نه عقوبت

 چاشنی عشق کششی است که لطف دلبری

را افزون می سازد

هنگامي که هنوز چيزي براي بخشيدن داري،هرگز نا اميد نشو. هيچ چيز واقعا به پايان نمي رسد تا لحظه اي که خودت دست از تلاش برداري. از مواجه شدن با خطرات نترس؛زيرا بدين ترتيب فرصت مي يابي که بيا موزي چقدر بايدشجاع

 باشي. با گفتن اينکه :"يافتن عشق غير ممکن است"

 مانع ورود عشق به زندگي خود مشو

شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد اما می توانید

به فردی تبدیل شوید که دوستش دارند. هرگز دوست قدیمی

را از دست ندهید زیرا جانشینی برای آن نیست

 دوستی مانند شراب است

 هر چه کهنه تر بهتر

 

نه هفت طبقه آسمان و نه هفت طبقه  زمین برای جا دادن خداوند کافی نیست

ولی قلب انسان  به تنهایی می تواند او را در خود جای دهد.

 پس مراقب باش که هیچ گاه

دل کسی را نشکنی

 

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یه سکو آروم بشینی

و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی

که بهترین گفتگوی عمرت

رو داشتی

ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال

تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمیدونیم

چی رو از دست داده بودیم.

در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد...در یک ساعت میشه

یکی رو دوست داشت...در یک روز میشه عاشق شد

ولی یک عمر طول میکشه تا

 کسی رو فراموش کرد

دنبال نگاهها نرو...چون ميتونن گولت بزنن......دنبال دارايي نرو.....چون کم کم افول ميکنه دنبال کسي باش که باعث بشه تو لبخند بزني......چون فقط با

يه لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن کرد....کسي

رو پيدا کن که تو رو شاد کنه

بر ساحل منشین تا فقط شاهد غرق شدن تجسم عشق باشی .تن را به موجها بسپارو دل را به دریا بزن. بگذار برای نجات قسمتی از خویشتن خویش

تلاش کرده باشی هر چند خود را به غفلت و از روی

خودخواهی به آب انداخته باشی.

دقایقی توی زندگیت هستن که دلت اونقدر برای کسی تنگ میشه که میخوای اون رو

از تو رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی...رویایی رو ببین که

میخوای...جایی رو برو که دوست داری...چیزی باش که میخوای

باشی...چون فقط یک جون داری و یک شانس برای

اینکه هر چی رو دوس داری

انجام بدی

همیشه خودتو جای دیگران بذار...اگه حس میکنی چیزی ناراحتت میکنه

مسلما بقیه رو هم آزار میده...یادت باشه که شادترین افراد

لزوما بهترین چیزها رو ندارن...اونا فقط از اونچه تو

راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن

شادی برای اونایی که گریه میکنند و یا صدمه می بینند زنده است

برای اونایی که دنبالش میگردند و اونایی که امتحانش کردن

چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران

رو تو زندگیشون می فهمند.

عشق با یه لبخند شروع میشه...با یه بوسه رشد میکنه و با اشک

تموم میشه...روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش

شده شکل میگیره...نمیشه تا وقتی که دردها و

رنجها رو دور نریختی توی زندگی به

درستی پیش بری


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي
 در برابر روديست که از چشمانت جاريست
 عميق ترين درد در زندگي مردن نيست
 بلکه پنهان کردن قلبي است که به
اسفناک ترين حالت
شکسته شده 

دقایقی توی زندگیت هستن که دلت اونقدر برای کسی تنگ میشه که میخوای اون رو

از تو رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی...رویایی رو ببین که

میخوای...جایی رو برو که دوست داری...چیزی باش که میخوای

باشی...چون فقط یک جون داری و یک شانس برای

اینکه هر چی رو دوس داری

انجام بدی

افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد. عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز : فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانهء عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم در پشت شیشه های اتاق تو آنشب نگاه سرد سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت شب گوئی به عمق تو راهی داشت لغزیده بود در مه آئینه تصویر ما شکسته و بی آهنگ موی تو رنگ ساقه ء گندم بود موهای من ، خمیده و قیری رنگ رازی درون سینهء من می سوخت می خواستم که با تو سخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه ، هیچ ، بوته نمی روید

نامه ای به معشوق

سلام ای خدای مهربون...سلام ای خدای توانا...من مصطفی هستم.

خدایا منو میشناسی؟ اونی که بهت نامه میده.اونی که هی سرت ر و درد میاره.

منم مصطفی. همونی که بهت نامه داد و جواب ندادی.

سخته برات جواب بدی خدا؟...سخته با من حرف بزنی؟

خدایا تو منو آفریدی... دوست دارم به حرفام گوش بدی...دردم رو بشنوی.

دیروز وقتی نشسته بودم تو تنهایی دلم گرفت.

وقتی فکرش رو میکنم که رفت و تنهام گذاشت دلم می شکنه.

بی خودی چشمام پر اشک می شه

یکی از دوستام می گفت:بابا برو پی کارت .رفته که رفته

تو زندگیت رو کن و اصلا فکرش رو هم نکن.

اونی که رفته دیگه هیچوقت نمیاد.

اما من بهش می گم

دوست داشتن و عاشق شدن راحته... اما دل کندن خیلی سخته.

خدایا دل کنده ام از همه کستنها امید من تویی و بس.

می ترسم خدا... می ترسم از روز جزاکه به خاطر عاشقی من رو عذاب کنی.

خدایا آزادم کن از این همه غم و درد.خدایا چرا من دیگه عاشق نمی شم؟

چرا دیگه کسی رو دوست ندارم؟خدایا خیلی ساده باهات حرف می زنم.

بی ریا چون می دونم راز داری ...آخه اینقدر دو رویی و ریا زیاد شده

که نمی شه حرف دلت رو به کسی بگویی

خدایا شاید خودت برای این دوستی نداری و تنهایی که به کسی اعتماد نداری.

خدایا می دونم رفته. می دونم دیگه نمیادو کس دیگه ای رو می خواد

اما چه کار کنم.؟دوستش داشتم الان هم دوستش دارم

خدایا منو تنهام گذاشت هیچ وقت تنهاش نگذار...

خدایا دلتنگم کرد هیچوقت دل تنگش نکن..

خدا یا اون به من نامردی کرد هیچ وقت نگذار طعم تلخ نامردی رو بچشه.

آخه خیلی سخته ،فکر نمی کنم بتونه تحمل کنه.

آره خدا من خیلی ساده هستم چون راحت عاشق شدم و راحت هم شکست خوردم.

خدایا کمکم کن کمکم کن کمکم کن

خدایا در دنیا من هیچی ندارم... هیچ کسی رو ندارم فقط تو رو دارم.

خدایا تنهام نگذار...خدایا نیم شکسته دیگه صدایی نداره.

خدایا تارم بی تار شده، زندگیم تار شده. زندگیم سخت شده

دیگه تحمل ندارم.

خدایا اگه مستی گناه نبود تا ابد مست می شدم.چون میگن مستی و راستی.

خدایا باهات درد دل کردم تو هم جوابی بهم بده.

جواب هم ندادی لااقل توی دلم نور عشق و ایمان رو روشن کن تا شاید بتونم دوباره زندگی کنم.

خدایا اشتباه فکر نکنی من شکایت نمی کنم فقط ناراحتم از دست مردم و دنیا.

همین و بس...

نامه ای از طرف آشنای امروز

فراموش شده فردا...

مصطفی

اما خدا اگه بالاي كوهها باشي

                            زير درياها باشي باز هم

                                   (((((((((( دوستت دارم ))))))))))

سخنانی ماندگار ::: حقایقی انکار ناپذیر ::: رموز جاودان زندگی

 

نخستین انسانی که به جای پرتاب سنگ، فحش داد، آغازگر تمدن بشری بوده استSigmund Freu

اگر کودکی مان را روی زمین نگذرانده بودیم، هرگز نمی توانستیم زمین را دوست بداریمGeorge Eliot

زندگی خیلی ساده است ، ولی ما اصرار داریم که آنرا دشوار سازیم.

 «کنفوسیوس»

ما هرگز بزرگ نمی شویم ، فقط یاد می گیریم که در اجتماع چگونه رفتار کنیم".

«Bryan White»

هيچ چيز بهتر از کار کردن بجای غصه خوردن ، آدمی را به خوشبختی نزديک نمي‌سازد." «موريس مترلينگ»

هر کودکی هنرمند است. مشکل این است که چطور وقتی بزرگ می شویم هنرمند بمانیم ." «Pablo Picasso»

ميانه‌روی در خرج يک نيمه معيشت است ، دوستی با مردم يک نيمه عقل و خوب پرسيدن يک نيمه دانش." «رسول‌اکرم(ص)»

انسان نباید از مرگ بترسد. چیزی که انسان باید از آن بترسد، هرگز شروع نکردن زندگی است." «Marcus Aurelius»

خلاقیت یعنی اینکه به خودت این اجازه را بدهی تا اشتباه کنی. هنر یعنی دانستن اینکه کدام اشتباه را نگه داری ." «Scott Adams»

نمی‌توانيم کاری کنيم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند اما می‌توانيم نگذاريم که روی سر ما آشيانه بسازند." «ضرب‌المثل چينی»

مغرور اگر کوچک نبود مي دانست که بزرگی در تواضع است .

تحمل و بردباري بالاترين حد جسارت است. «پاستور»

بهتر است غرورتان را به خاطر کسي که دوستش داريد از دست بدهيد تا اين که او را به خاطر غرورتان از دست بدهيد ..!!.::تولستوی::. 

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم ؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.»دکتر شریعتی«

عشق ما را مي کشد تا دوباره حياتمان بخشد

 

.:: نامه ای به خدا ::.

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای  که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

                     روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

                 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

                       ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

                      گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

                       آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

                    عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

                    خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد

                       عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

                      

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

 دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي،  ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»    

 سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. 

 دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. 

 سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. 

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

 زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده 

بود...آهسته آنرا خواند:                                                            

      «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

                          

                  اونروز که فرياد زدي دوستت دارم  گفتم بلندتر نمي شنوم

                   ولی امروز که توی گوشم آروم گفتي ديگه دوستت ندارم

                                    گفتم آروم بگو بقیه میشنوند            

              

                               دل آدما مثل يك جزيره دور افتادست

                  اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست

                        مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره رو ترك نكنه

            

                                         با غبان من باش!

                                  من آن نگاه سبز ياس سپيدم.

                رويشي بي دغدغه بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد

                           يک غرور بر آواز هاي مغموم حنجره ات 

   بر آستان مخمل ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعداني گل هايت مرا برويان

           

        ما زمان زيادي صرف مي کنيم تا کسي را به خاطر دوست داشتن پيدا کنيم

                            يا خطاي کساني را که دوست داريم بگيريم.

      اما چه خوب مي شد اگر اين زمان را براي بيشتر محبت کردن صرف مي کرديم

           

روزگار عجیبی است...کسی که تو دوستش داری دوستت نمیدارد...کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمیداری...اما اگر دو نفر همدیگر را دوست داشته باشند به رسم و آئین عشق به وصال یکدیگر نخواهند رسید و این رنج است.

                              زندگي آب راهه اي است به نام وفا...

                                    ميريزد به جويي به نام صفا...

                                     ميرود به رودی به نام مرگ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

بسم‌الله الرحمن الرحيم

 

به نام رب مهدي آل محمد
درد دل نامه اي براي آن كه عنايتش هميشه جاري است .
مو لا ي من ديگر رمقي برايم نمانده است .هر روز كه مي گذرد انتظار بيشتر ا زپيش امان ا ز من مي گيرد .آقا خسته ام خسته وگويا هر چه به روز ميلا دت نزديك تر ميشود خستگي ودلتنگي ام بيشتر ميشود .
گفته اي كه در دلهاي خسته خانه داري . به مادرت زهرا كه من هم دلي خسته دارم ولي با اين وجود هنوز هم قدوم مبا ركتت را در خانه دلم حس نمي كنم .
ميدانم كه غبار وجودم را گرفته .سردي گرماي وجودم را قبض كرده .اما اي نور تو كه مي تواني در وجود من بتابي وگرمش كني وبا فروغ وطلوع زيبايت رخوت وسستي ام را به قيامي قطعي مبدل نمايي .
مولاي من ! اين روزها چشمانم مرا بيشتر مي آزارد .آذين كوچه وخيابان داغ دلم را زنده ميكند .
جشن تولد براي كسي كه سبب طول غيابش اعمال من وامثال من است .
بگو مولاي من در كدامين سرزمين به دنبالت بگردم .تا به كي در بيابان وجودم از براي ديدار وصالت بدوم .
بيا ودستي بر سرم بكش .سراپاي وجودم اشتياق پر التهابي است كه با نزديك شدن نيمه شعبان بيشتر وبيشتر مي شود . آقا ! چقدر دوست دارم كه سرم را بر دامانت بگذارم وتا ميتوانم گريه كنم .
گريه اي به قدمت 1170 سال انتظار تو .
به زودي او مي آيد تا تو خدايت را راحت تر صدا بزني واين جا ست كه انتظار مفهوم مي يابد پس العجل العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان

 

 

خواب دید که در کنار ساحل با خدا قدم میزند.

در آسمان تصویری از زندگیش جلوی چشمانش آشکار شد و در هر صحنه روی شنها دو جای پا دید.یکی متعلق به خودش و دیگری متعلق به خدا.

وقتی که آخرین صحنه زندگیش از جلوی چشمانش گذشت بر گشت و به جای پای روی شنها نگاه کرد.

متوجه شد لحظاتی در زندگیش بوده که تنها یک جای پا روی شنها وجود دارد.همچنین متوجه شد که آنها در سخت ترین و دشوارترین لحظات زندگیش اتفاق افتاده.

این واقعا ناراحتش میکرد.پس برای رفع ابهام از خدا سوال کرد:خدایا تو فرمودی اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال کنم در تمام طول راه با من خواهی بود ولی متوجه شدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا وجود دارد.

نمیدانم چرا زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟!

خدا فرمود:فرزند عزیزم!...

تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمیگذارم.اگر در لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی فقط یک رد پا میبینی بدان که من در آن لحظات تو را به دوش کشیدم.

بنام آنکه آشنایی را با سلام...محبت را با نگاه و جدایی را با اشک آفرید

 

مولايم !

 در کدامين جمعه مي آيي ؟
اي آشناي غريب که لحظه لحظه ي عمرم با تکرار انتظار تو پيوند خورده است .
 وقتي تو بيايي همه ي شهر آذين ميشود و همه ي سجاده ها پر از نماز شکر .
حتي مناجات درختان را مي توان شنيد
لا حول و لا...
آنگاه ، خيابان لبريز از انتظار ، به قدم هايت بوسه خواهد زد و همه کلمات در وصف آمدنت ناتوان مي مانند و هيچ قلمي طرح نبودن تو را رسم نخواهد کرد و وقت طلوعي بي وقت مي رسد و ستاره ها از خوشحالي به پابوس تو مي آيند.
الهي...

 درشگفتم از آن كه كوه را ميشكافد تا به معدن جواهر دست يابد و خويش را نمي كاود تا به مخزن حقايق برسد .
الهي...

 اين آدم نماها كه از خوردن گوشت بره ي گوسفند تا بدين اندازه درنده اند اگر كه گوشت گرگ و پلنگ را برآنان حلال مي فرمودي چه مي شدند؟!
الهي...

 واي بر ما كه اگر از تو نترسيم و از ما بترسند...
بارلاها...

باز هم جمعه باز هم نا اميد شدن از انتظار باز هم نيامدن معشوق...
خدايا...

 آيا رنج و درد انتظار حق اين عاشقان است؟؟؟؟!!!!!
مولايم...

 اي جان من به فداي تو اگر نديده رويت را بميرم چه كنم ؟؟؟؟
 اگر لايق جان دادن در راهت را پيدا نكنم چه كنم؟؟؟
به چه رويي گويم عاشق معشوقي همچون تو شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مولایم...
این عبد کوچک و ضعیف را فراموش نکن
باز هم در هر سحرگاهان به انتظار آمدنت مینشینم ...
تا باز آیی.

 

 

از دریایی که عشقش بی پایان است پرسیدم:ای دریا...

به دنبال گمشده ای می گردم که اکنون در این جهان چشم انتظارش هستم...

دریا گفت:ای مسافر غریب...نام و نشانش چیست؟

گفتم شخصی زیبا و خنده رو با قلبی مهربان...

دریا گفت:او به هنگام عبور از این کرانه در اعماقم غرق گشت.

وقتی به او گفتم که پیامت به عشق گرامیت چیست گفت:به او بگویید...دوستش دارم...ولی منتظرم نماند...

چون راهی را که رفته ام هیچ برگشتی ندارد.

 

Join Taranehha Groups

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه

 
              وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......
 
             وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي
 
             وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..
 
             وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....
 
             وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...
 
            وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
 
            وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي
 
           ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد
 
          چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه....
 
          

تفاوت عاشق بودن و دوست داشتن

 

۱:)هنگام ديدن کسي که عاشق اوهستيد تپش قلب شمازيادشده و هيجان زده ميشويد درحالي که وقتي کسي راکه دوست داريد مي بينيداحساس سروروشادماني به شما دست مي دهد.

۲:)وقتي به کسي که عاشقش هستيدنگاه مي کيندخجالت مي کشيدولي وقتي فردي که دوستش داريد را مي بينيد به اولبخند ميزنيد.

 ۳:)وقتي درکنارمعشوق خودهستيد نمي توانيد هرانچه را درذهن داريد برزبان اوريداما درمورد کسي که دوستش داريد اينطورنيست.

۴:)درمواجه شدن با کسي که عاشقش هستيد دست وپاي خودراگم مي کنيد درصورتي که درمقابل کسي که دوستش داريد مي توانيد ابراز وجود کنيد.

۵:)وقتي معشوقه شما گريه مي کند شما هم گريه مي کنيد ولي وقتي کسي که دوستش داريد گريه مي کند به او قوت قلب مي دهيد.

۶:)احساس عاشق بودن و درک آن درنگاه است ولي دردوست داشتن کلامي است.

 

هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی

هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی

نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم

 با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم

هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی

وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم

هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم

دوستت دارم

پس فرصتی برای عاشقی من بده

Image hosted by TinyPic.com

ای پاکترین واژه ی هستی
ای آتش دل نوای مستی
بازا که شکست حرمت دل
بشکن به شراره چشم پستی
بازا که دلم به خون قرین شد
آوازه ی عاشقی همین شد
 
                  ای پاکترین واژه ی تقدیر
                  ای رنگ حقیقت از تو تفهیم
                  بازا که دل از تو می نویسد
                  ای نقش زمانه از تو تصویر
                   
                                    بازا که شب از ستاره خالیست
                                    افسون شده خاک آشنا نیست
                                    چشمان فلک تنگ و حقیر است
                                    بازا که زمانه مهربان نیست
                                    
                                                         بازا بازا دوباره بازا
                                                         بازا که صدای دل غمین است
                                                          آوازه ی عاشقی همین است
                                                           

                        

  

پروردگارا ای محبوب محبان و ای معشوق عاشقان

عارفان عاشق در تمام مسیر حیات، چشم به هم زدنی از تو غفلت نکردند و لحظه ای  بی یاد تو به سر نبردند و یار و یاوری جز تو نگرفتند و بر کسی به غیر تو تکیه نکردند و روی به سرایی جز سرای تو و کویی جز کوی عشق تو نیاوردند.

ای خدا به این بنده ناچیزو از راه مانده معرفت عطا کن و بندگان پاک باخته ات را به من بنما و شناختن عاشقان سراپا محو وصالت را نصیبم کن و از باده ی محبتت به کام تشنه ی من بچشان و شمع پر نور عشقت را در خانه ی تاریک دلم روشن فرما.    الهی آمین

 الهی ای صفای روح و جانم                    عنایت کن که من بی خانمانم

 دلم از عشق کویت شاد گردان                ز هر قیدی مرا آزاد گردان

 بسوزان این دلم را در غم عشق              روانم زنده بنما از دم عشق

        

              

مفرد مذكر غائب

مولاي من...مولاي نيكوي من...

دلم از ثانيه هاي كه بي تو بوي مرداب مي دهند به تنگ آمده است.روزها عجيب درد بي صاحبي مي كشند و لحظه ها چه بي شكيب حضور سبزت را به انتظار نشسته اند.

 اي مولاي آسماني!ما در اين جهان احساس غربت مي كنيم...

بگذار فرياد كنيم غربتي را كه ميراث چهارده قرن پيش است...فريادهايي كه در حنجره تاريخ گم شده اند.

اما ما!!!

درياب كلماتمان را كه يك يكشان با اشك و درد و نياز و انتظار در هم آميخته اند،درياب چشمهايي را كه هر سحرگاه بي اختيار مي گريند و دلهايي را كه هر آدينه،از اعماق احساس خويش فرياد بر مي آورند...«ايْنَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِكَرْبَلا».

اي مهدي منتظر!نبض انتظار به شماره افتاده است.دريابمان كه بي تو نه عشق را مفهومي خواهد بود و نه زيستن را فرجامي.

 

اي منتظر غمگين مباش،قدري تامل بيشتر

                               گردي به پا شد در افق،گويي سواري مي رسد

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

دنیای ما آدما

همه چی تو دنیای ما آدم ها معنی خودش رو یا عوض کرده یا از دست داده. ما آدما خیلی مرموز و عجیب شدیم. کارای عجیب و غریبی که خودمون هم بعضی وقتها ازش سر در نمیاریم و توش میمونیم. جالبه مگه نه؟!!!
تو زندگی ما آدما, معنی همه چیز عوض شده یعنی عوض شون کردیم!! الان ها دیگه بودن معنی نبودن میده و نبودنها، بودن. بعضی وقت ها، شبها به روشنی روز و روزها تاریکتر از شب. دیگه کارهای خوب کردن و خوب بودن شده بی کلاسی و باعث شرمندگی و سر افکندگی. زور و ظلم و قلدری و وقاحت شده برازندگی و افتخار ما آدم های امروز
.
دیگه گذشت اون زمون که پدر و مادر ها تو گوش بچه شون اذان و اقامه می خوندن و قصه عشق علی و فاطمه براشون تعریف می کردن !!! الان قصه راهزنهایی که سر همدیگر رو زیر آب میکنن و آدم فضایی ها که میان و زمین رو تسخیر میکنن, شده قصه و دنیای بچه ها. همون بچه هایی که اون زمون با شنیدن اذان مغرب دست مادر هاشونو می گرفتن و با یه چادر سفید گل گلی می رفتن مسجد محل! الان همون بچه ها دست بچه های خودشونو گرفتن و با روسری های گلی من گلی میرن پارک و سینما!!!
اون حوض کوچولوی آبی رنگی که با یه سطل قرمز آبش رو خالی می کردیم سر شمعدانی ها,الان جاشو با سونا و جکوزی عوض کرده. اون جارو و مرمری که جلوی خونه ها رو بعد از نماز صبح آب و جارو می کرد جای خودشو عوض کرده با تی کشیدن ساعت نه-ده و لنگه ظهر. دیگه اون زمون که با یه مشت نخود و کشمش یه دنیا شادی به بچه ها هدیه میدادی گذشت حالا با تمام پاستیل ها و پفک های دنیا هم نمی تونه اون شادی رو به بچه ها هدیه بدی!!! 

 Beautiful_Roses...

ای کاش هرگز سه چیز به وجود نمیومد

 غرور ,دروغ ,عشق

اون وقت هیچکی مجبور نمیشد به خاطر عشق

واز روی غرور به معشوق خود,دروغ بگه.

بارالها !

بارگاهت رفيع و بلندمرتبه است و فريادم را نمي شنوي ؟!

فريادي كه از عمق جانم بر مي خيزدو گوش فلك را كر مي كند، نمي شنوي ؟!

ديوارهاي قصر آسمانيت ، پژواك صدايم رابه گوشت نمي رساند ؟

ياشايد ملائك مقرب درگاهت ،

گريه هاي شبانه وبي قراري هاي سحرگاهانم را  برايت نمي گويند ؟!

تابه كي حلقه بردرهاي بستة آسمانت بكوبم ؟!

تابه كي دستان زخمي و رنجورم را به سوي آسمان آبي لطفت درازكنم ؟

تابه كي برآبها سجده كنم، برخاكها بوسه زنم ،

بي هيچ پاسخي ؟

مهربانا !

چشمهاي اشكبارم ملتمس نگاه گرم تو و لبان بي لبخندم

منتظر لبخند مهربان توست .

نگاه گرم ولبخند مهربانت را چون هميشه تقديمم كن ،

تاباز هم عبد مطيع عاشقت باشم

 

.::یک شاخه گل ::.

 

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند

محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که میشد به صحبت هایشان گوش داد.

اولی گفت: من صلح هستم کسی نمیتواند مرا برای همیشه روزی نگاه دارد

من مطمئنم که خاموش می شوم.

 لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.

دومی گفت: من ایمان هستم , وجود من براي بعضيها ضروری نیست 

چندان مهم نیست که روشن باقی بمانم؛

سخنش که به انتها رسید نسیم ملایم وزید وآنراخاموش کرد.

سومی با ناراحتی گفت: من عشقم ؛ من توان روشن ماندن را ندارم

مردم مرا به کناری نهاده اند و ازاهمیت من بی خبرند.

زمانی طول نکشید که او هم خاموش شد

ناگهان کودکی وارد شد و گفت: شما ها چرا خاموشید؟

شما هر سه باید روشن باشید وبعد آرام گریست.

در این لحظه شمع چهارم گفت: تا زمانی که من می درخشم می توانیم

شمع های دیگر را روشن کنیم.

 من امیدهستم...

کودک با چشمان درخشان شمع امید را بر داشت و با آن

شمع های دیگر را روشن کرد.

 

«الهی هیچگاه زندگیتان بدون امید نباشد»

 

                    

            از ميان آواز قناريها آواز يک دل غمديده را بشنو

            از ميان سوت چکاوکها صداي ناله مرغ اسير را بشنو

            از ميان هياهوي باد صداي هو هو کردن عارفي را بشنو

            از ميان آواز قناريها آواز يک دل غمديده را بشنو

            پشت اين روز اين همه تلالو نور

            شب بي پرده و تاريک نمايان است

            همه آنجا در مرداب سرنوشت غوطه ورند

            همه اينجا روي خوشي خانه زدند

            اي گل ياس بيا ما هم به ياد شبزدگان پر پر شويم

            بيا ما هم از پشت اين پرده زيبا زشتي آنها را ببينيم

            اي گل پيچک تاب بخور و دست آنها را بگير

            من اينجا منتظر غروبم

            نگهبان خورشيد طلاييم

            تو آنجا نجات ده آنها را

            فقط کمي شتاب کن

            بگزار آنها خورشيد را ببينند

خدا یا مرا دریاب

خدایا ......اين دل خسته تا هميشه در آسمان عشق تو پرواز ميکند

تو آنقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده ميگردانی

من غريب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گم گشته ام

و تو آشنايی و راهنما...

خدایا راهم را نشانم بده

خدا یا امید را به زندگیم برگردان

خود ميداني كه زندگی ام به یک مو بند است...

خود به خوبي ميداني دردي را كه گلويم را گرفته و اين بغض سنگين را

خود ميداني شكسته شدن تمام وجودم را

جسم خسته ام را دریاب که به دستهای نوازشگر تو محتاج است

روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تابست

قلب پر تپشم را حس کن که برای رسیدن به اوج تو چه نامنظم در سینه ام در تقلاست!

چشمهای غمگینم را ببین که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است

بغض گلویم را بگیر که این همان درد دوری و دلتنگی است

آتش این وجود نگرانم را خاموش کن که آفت بزرگی از نگرانی در تن ضعیف و بیمارم است

و به من اطمینان ببخش که به حال خود رهایم نمیکنی...

اينک سوار بر مرکب اميد به سوی تو می آيم ،

به سوی تکيه گاهی که ويران نمی شود ،

به سوی امیدی که ناامیدی در آن معنایی ندارد

دورها آوايی است که مرا می خواند...

ای امید دیروز وامروز وفردای من

 کمکم کن

 

هي رفيق با توام...!!!!  

شناختي؟

منم ديگه همون مصطفاي قبلي

هي مي نويسم...

     هي انتظار مي كشم...

                     هي مي خندم...

                                        هي ...

رفيق با توام...!

رفيق شبهاي تنهاي من.. !

حالا ..!

هي من بنويسم.. هي بگم.. هي بخونم.. هي گريه كنم...

و هي هزار روز بگذره از اين هي هاي من...

هي رفيق خوب من...!

مي نويسم...

         از شادی ها....

                     از طبيعت...

                              از خنده هام...

                                              از تو..

 

اونقدر اينجا از دلتنگي ها, تنهايي ها از بي مهري روزگار و بي وفايي ها نوشتم كه ديگه خودم هم خسته شدم..

حالا می خوام كمي استراحت كنم و دنيا رو از اون روي سكه هم ببينم.

 من با صراحت كامل مي گم همه آدم ها روزهاي خوبي و خوشي داشتن تو زندگيشون...

روزهايي كه حاضرن همه هستيشون رو بدن تا فقط يكبار ديگه برگردن به اون روزها...

 پس نميشه منكر خوبي ها و قشنگی هاي زندگي شد...

 من خودم بارها  روزهاي خوب و شاد زندگيم رو اينجا ثبت كردم.... نوشتم ... نوشتم.       

روزهاي عاشقيم رو نوشتم...روزهاي سخت دلتنگيم رو نوشتم...روزهاي بد و خوب زندگيم رو نوشتم     

نوشتم...چون كسي نبود كه مستقيم باهاش حرف بزنم و سنگ صبورم باشه و شما خوانديد و همراه من بوديد....

همه آدم ها  يه دوست و يه رفيق دارن و هميشه با اون هستن...

شايد تا آخر عمرشون... شايد هم نه مثل من بعد از چند روزي فراموشت كنن

ولي ميدونن كه هميشه يكي هست

ولي من به اندازه همه دلتنگي هام... به اندازه همه تنهايي يام... به اندازه همه عمرم...

دوست و رفيق دارم.. ولي می تونم به صراحت بگم كه هيچ كدومشون دوست نيستن....

چونكه همشون اگه با من هستن فقط بخاطر خودشونه...

بارها برام اتفاق افتاده كسائي كه ادعاشون می شد از همه رفيق ترن... از همه دوست ترن...از همه بهترن ولي...

از همه نارفيق تر بودن و فقط از دوست بودن اون وقتايي رو دوست هستن كه خودشون بهم نياز داشتن....

يا خودشون احتياج داشتن.......وقتي ديگه پر شدن از همه چيزخيلي راحت بيخيال می شن بعدش انگار نه انگار

كه من رو مي شناسن و اونقدر رسمي باهات برخورد مي كنن كه گاهي اوقات متعجب مي شي از اينهمه رفيق هاي نارفيق...!

هميشه اون آدم هايي كه بيشتر از همه بهشون خوبي كردم يا بيشتر ازهمه باهاشون بودم زودتر هم رفتن.

نه اينكه برام مهم باشه كه الان نيستن يا اينكه هستن ولي بود و نبودشون فرقي نمي كنه ها...

دارم مي نويسم كه بدونم اين دوستاي من كجاي زندگي من حضور دارن...

دوستاي خوب من وقتي پر از دلتنگي هستن.. پر از تنهايي.. پر از بي كسي... پر از نبودن يه همراه...

 پر از نبودن يه دوست دختر يا پسر تو زندگيشون من رو مي شناسن ولي همين كه جنسشون جور شد و يه رفيق تازه پيدا كردن اصلا يه حالي هم ازت نمي پرسن...

وقتي كارشون گير داره يا وقتي خودشون بخوان من رو مي شناسن ولي وقتي همه مشكلاتشون حل شد...

همه گرفتاري هاشون رفع شد ديگه حالتم نمي پرسن...

حالا من همه اين ها رو نوشتم كه به خودم بگم... اگه خواستم برم سينما, كوه, مسافرت, جشنواره, نمايشگاه و يا هر جايي ديگه

 به كسي نگم... چونكه می دونم كسي نيست... حتي يه دوست ساده كه وقتي دلت گرفت می دوني اون هست كه به حرفات گوش بده..

وقتي از نظر كاري به يه جايي رسيدي كه فقط بخواي با كسي مشورت كني.. واقعا مثل يه دوست كمكت كنه...

اگه يه شب داشتي از دلتنگي مي مردي.. بدوني

اون دوستت هست كه باهاش حرف بزني.....!

يه دوست خوب و صميمي

همين..!

من کیستم!!؟؟

بايد بنويسم. هنوز هم بايد بنويسم. هرچند ديگر بهانه اي براي نوشتن,

بهانه اي براي خنديدن, بهانه اي براي گريستن, بهانه اي براي زندگي

كردن, ديگر بهانه اي براي هيچ چيز وجود ندارد.مدت هاست نگريسته ام.

حتي مدت هاست كه نخنديده ام. راستي من كيستم. مدت هاست كه ديگر

خودم را نمي شناسم. بي قرارم. خسته و ناتوان. اندوهگين و كماكان

مضطرب و نگران. به كجا مي روم. مقصد ناپديد است. روزها

سياه و شب ها كبود و ساعت ها سنگين و زجر آور. تو گويي در مردابي

دست و پا مي زنم كه هيچم راه نجات نيست. من كيستم؟ آيا كسي نيست كه

پاسخم گويد. من كيستم كه حتي خودم را نمي شناسم. آري درست مي گويم   

همه اينها من و تنها من هستم كه رو زبه روز در منجلاب تباهيم بيشتر

فرو مي روم.

من كيستم؟ آيا كسي نيست كه بگويد از كجا آمده ام. آيا در اين شهر

كسي نيست كه نسبم را بشناسد و بداند از چه رو نفريني اين خاك تيره ام.

آخر كسي جوابم گويد من كيستم كه چنين شايسته لعن و نفرينم مي دانند

آري. حقيقت دارد. من شكستم. من لحظه لحظه در خويش شكستم و فرو

ريختم از درون و پيكر نحيفم آوار شد بر سر روح بي قرارم و من به چشم

خويش ديدم كه روحم تلاش مي كرد براي رهايي. براي زنده ماندن.براي

جرعه اي نفس كشيدن. اما چه سود كه من به چشم خويش ديدم كه روحم,

كه تمامي احساسم به زير ضربه هاي دشنام و نفرين خرد شد و در خود فرو

ريخت و از همه آن جز غباري باقي نماند.

اما چه كس فهميد مرگ يك احساس را؟ چه كس فهميد زوال  ناگريز يك سينه

چاك چاك را؟ چه كس فهميد پژمردن يك لاله سست ريشه در خاك را؟

چه كس فهميد سقوط يك روح پاك را؟

عشق یک واژه نیست

عشق تار و پود هستی است

ولی.. نه.. این عشق است که زندگی و هستی را در احاطه ی خود

گرفته است و به آن رنگ می بخشد

براستی عشق چیست؟؟؟؟

آیا عشق همچون شهابی است که برای یک لحظه در آسمان وجود

آدمی می درخشد و بعد در شعله های سوزان سکوت نا پدید میگردد؟

آیا عشق همان نسیم صبحگاهی است که صبحدم دست نوازش بر سر

غنچه ی نشکفته ی دل عاشقان می کشد و بعد اشکهایش را برای چشم

روشنی خالصانه تقدیم آنها می داردو انها را در اندوه و حسرت تنها

می گذارد؟؟

یا اینکه عشق جاده ی بی انتهایی است که رفته رفته سبز تر می شود و

همه چیز را در مسیرش در گرمای سبزی خود ذوب می کندو هیچ

مقصدی در کار نیست و تا ابدیت در پیش است؟؟

حال عاشق کیست؟؟

آیا عاشق همچون شمعی است که آهسته آهسته در راه عشق می سوزد

ودم بر نمی آورد؟؟

یا همچون کوهی است که در مقابل هر چیزی که رنگ عشق در ان نیست

سینه سپر کرده ؟؟

ولی... نه... عاشق واقعی درهمه چیز و همه کس عشق را می جوید و اودر

پی گلچین کردن رنگهای رنگین کمان عشق است ...

آری عشق همچون دریای مواج آبی وسیع و تمام نشدنی و فنا نا پذیر است

عشق همچون نوری است که از ماورای وجود آدمی در دل عاشقان

طلوع میکند و هیچ غروبی بر آن نیست...

عشق همچون مرواریدی است که در دل عاشقان که به سان صدف است رشد

میکند و به لولوثمین تبدیل می شود ...

آری عشق ازبرکه ی خشک و بی آب زندگی چشمه ای می سازد

جاری و ساری...

عشق همچون جوانه ایست که از دل کویر می روید و کویر دل را

به دشت سرسبز عاشقی مبدل می سازد

 

 

                           

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

سلام به کوچه پس کوچه های جاده انتظار و منتظرین رهگذر...

امروز می خوام از یه آرزو بگم. از یه آرزوی دور که نمی دونم به حقیقت می رسه یا نه. بهتر بگم, نمی دونم لیاقت رسیدن داره یا نه!
آرزوها زیاده تو زندگی ما ادم ها. به بعضی ها شون می رسیم و نوش جون و گوارای وجود. بعضی هاشون رو هم تا لحظه مرگ تو کوله پشتی زندگی مون داریم و با خودمون این ور و اون ور می کشیم  .
می خواستم بگم این آرزوی دور من برای خیلی ها نزدیکه. بعضی ها هر وقت اراده کنن با یه اشاره تو کوله پشتی زندگی شون بهش می رسن. با یه سلام به ارزوشون می رسن. اره  با یه سلام!!!
منم آرزو دارم سلامی که روی باد می دم , بره برسه به صاحبش. ارزو دارم جواب سلام بشنوم. ارزوی بزرگیه برای کسی که صداش از ته چاه در میاد. ولی با خودم که یه کم بیشتر فکر کردم یادم افتاد که جواب سلام واجبه. حالا اگه جواب سلام بهم نمی رسه ایراد از خودمه. یا گوش هام از شنیدن صدای دلرباش عاجزه یا سلامی که می دم به خیال خودم اسم سلام روش گذاشتم! ولی خوب اسمش روشه. خودم که دارم می گم "آرزو"!
آقا جون. براورنده همه ارزوهای عالم. پای ارزوی ما رو هم یه امضایی بکن. حالا هم به امید و ارزوی این که این بار لیاقت جواب شنیدن داشته باشم.
بازم میگم. سلام. سلام اقا جون. سلام مولای من. سلام صاحب من. سلام به معشوق عاشقی که همه عالم رو دیوونه خودت کردی. سلام به دلبری که ارزوی را وصال برای همه عاشق هاش معنی می کنه. سلام به سروری که قلم عشق رو تو دست های عاشقاش می چرخونه.
 مولا جان منتظرم. منتظر...
 

زندگي منشوريست که به اندازه هر طيفِ برون آمده از لؤلؤ آن ، رنگ در بطن وجودِ دل انسان آيد . رنگي از جنس محبت يا عشق ، رنگي از جنس تنفر از رشک . زندگي ، کوچه اي بن بست است که اگر خرق کني ديوارش ، در پس آن ديوار، کوچه اي ديگر هست. کوچه اي که شايد در کنار جويش کودکي بازيگوش با نوايي پر شور قايق انداخته بر رود خيال ، ناخدايش گشته

بنام او که خالق یاس ونرگس است

یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت

ای روح دعا سلام مهدی

1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0

عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0

آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0

بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0

بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0

بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0

نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0

آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0

کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000

میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0

حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0

خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0

پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0

محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟

یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0

بنفسی أنت!

به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0

آقا جان!

دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟

کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟

بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0

یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000

دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0

ای پیدا ترین پنهان من!

تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0

ای آفتاب عمر!

تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0

به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0

کاش می شد که خدا

اجازه ظهورت می داد

کاش می شد

که در این دیار غربت

ومیان موج غمها

به سکوت سرد وسنگین

رخصت خاتمه می داد

کاش می شد

جمعه ما

شاهد ابروی زیبای تو می شد

دیده نا قابل ما

فرش کیسوی تو می شد

کاش می شد

انتظار منتظر بپایان رسد

وهوا میزبان یاسها و

نسترنها

خاک پای مهدی زهرا شود

کاش می شد

تو هم از انتظار خسته شوی و

برای فرج دعا کنی

کاش می شد000

قربانت...تنهاترین تنها

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

به نام خالق یکتائی که وجود بی وجودم ز وجود پر وجودش شده موجود

سلام.

فکر کن یه صبحی،لیوان چای به دست بشینی روی صندلی همیشگیت ،پات رو روی هم بندازی و دکمه کامپیوترت رو بزنی و مثل همیشه منتظر موجی از رنگ و تصویر و...بمونی.

یه کلیک کنی و بری توی دنیای اینترنت و یهوئی روی صفحه مانیتورت این نوشته

سبز بشه که «ای فرزند آدم».!

فکر کن ایمیلت رو باز کنی و یه نفر برات این پیام رو گذاشته باشه که:

«فاین تذهبون.(به کجا می روید؟)».!

کی گفته که آدم وسط یه مشت دگمه و صفحه های جور واجور دلتنگ نمیشه؟

دلش تنگ یه دوست و همزبون نمیشه؟

دل تنگ کسی نمیشه که براش دل بسوزونه و ماموریتش این باشه که زنجیر و قلاده های گرفتاریش رو براش باز کنه؟دل تنگ کسی نمیشه که...

بمونه،حرف واسه گفتن خیلی زیاده.این درست که من الان سراپا لای بندها هستم،سراپا غل و قلاده...آن قدر به بندها عادت دارم که نمیدونم قبل از تنیدن اونا چه بودم و چه خواهم شد؟!...

دلم خیلی گرفتست- دلم میخواد با یه نفر درد دل کنم...

دلم میخواد داد بزنم شاید این جوری یه کم آروم بشم.

در جوانی ناله کردم هیچ کس یادم نکرد    آرزوی مرگ کردم مرگ هم شادم نکرد
     از طرف آشنای امروز،فراموش شده فردا...مصطفی

 

از پياده روهاي زرد و نارنجي و قرمز كه رد مي شی صداي آشناي برگهاي سبز ديروز و برگهاي سرخ امروز زير پاهايي كه هميشه صداشون نيومده مي ره تو رو ياد روزهايي مي اندازه كه اگر چه مثل حالا تنها بودي اما راضي بودي و سرخوش.

ياد روزهايي كه مثل بچه ها هيچ غصه اي توي دل بزرگت نبود. ياد روزهايي كه احساس تنهايي يقه قلبت رو نگرفته بود.ياد ...ياد...

و حالا پاييز كه مي شه فقط تو هستي وخودت و باز هم خودت وجواني اي كه داره از دست مي ره.

تو و پاييز سالهاست كه همديگه رو مي شناسيد. از همون وقتي كه تصميم گرفتي خودت باشي و با خودت باشي. وحتي بعد ترها وقتي ديگه خودت نبودي و با خودت نبودي. وشايد خيلي بعدتر كه ديگه در تنهايي ات احساس خوشبختي مثل بوي اقاقي توي باغ پراكنده نبود.

اين سالها پاييز كه مي رسد ديگر ياد خودت نيستي و ياد فردايي كه مي آد ،ياد ديروزي مي افتي كه از دست رفته . ديروزي كه مي تونست جور ديگه ای باشه. سبزتر ...وسيع تر. و نه اينقدر خاكستري و حقير.

اين سالها كه ميان هميشه پاييزه . نه اون پاييزي كه هميشه بود_ دوست داشتني و شاعرانه و خاطره انگيز_ پاييزي كه فقط در پياده روهاش برگ داره سرخ و نارنجي و زرد. پاييزي كه بي خبر مياد و گاهي دوازده ماه تموم مي مونه.

پاييزي كه ديگه شوق تو رو براي انشاي "چه فصلي را دوست داريد؟" همراه خود نداره. پاييزي كه با همه ي پاييزهاي دنيا فرق داره.با همه ي پاييزهاي دنيا. يلداترين شبهاي پاييزي تو اونقدركند مي گذرند كه خودت شماره ي سالها رو فراموش مي كني و اينكه چند فصل ديگه به بهار مونده .

و اسم بهار كه مياد تو اصلا مثل بچگي هات ذوق كفش نو و هفت سين و عيد نداري.عيدي كه در پاييز سرزده بياد ... يا نه پاييزي كه پابرهنه وسط عيدهاي جوونيت برگهاي سبز باغچه رو ازت میگیره... يا نمي دونم هر كدوم فرق نداره .

بعد از اين ديگه يادت نمیاد كه تو هم مثل همه ي درختها بودي . سبز و سربلند و مغرور. يادت نمياد كه مي تونستي بخندي به همه غصه هاي بزرگ.

و بعد از تموم درد دل شنيدنها داد بزني :" بي خيال ...دنياي خودمون روعشقه؛ بي غصه، بزرگ"

و حالا سالهاست رنگ ،رنگ خاكستري حقارتيه كه همه دنياي بزرگت رو پوشونده . و حالا حرف حرف دل بند زده اي هست كه براي اون روزها مي تپه،به ياد اون روزها .و حالا بي كس موندن درد بزرگي شده.

تنها كارت شده پشت ميزنشستن و حرف زدن براي صفحه هاي كاغذ چركنويس ومدادها و دفترچه هاي يادداشت . و هي فكر مي كني بزرگ شدن هم درد بزرگيه  مثل بي كس شدن.اينكه ديگه صاحب دنياي بچگي ات نيستي يعني بيخودي بزرگ شده اي. بيخود...

يادت هست اون سالها شهريور كه در آستانه ترديد نرفتن و رفتن پا به پا مي كرد پاييز هزار رنگ هلش مي داد و زنگهاي باروني انشاء مهمان دفتر تو مي شد به جاي "تابستان خود را چگونه گذرانديد؟" و خطهاي يك در ميون آبي رو با سرعت پر مي كرد تا خط آخر كه بنويسي :من پاييز را عاشقم ...

يادت هست... همه اينها رو به ياد بيار كه حتي پاييز هم ديگه تو رو و دفتر انشات رو نمي خواد.حتي پاييز .

اگر چه امروز انشات رنگ خاكستري داره و بوي يأس مي ده باز هم تو رو به دنياي بزرگ كودكانه ات برده ...دنياي سبزها و سرخ ها . دنياي سالهاي چهارفصل و چشمهاي معصوم سياه منتظر.

امروز هم بهار در راهاومدنه اما براي تو بهار پاييز زده اي كه نه عيدش عيد ه نه هفت سينش هفت سين .

يادت باشه دنياي بزرگت سالهاست پاييزيه. يادت باشه تنها هستي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

  .:::« بنام آنکه آفريد مرا تا دوست بدارم تورا»:::.

                     امشب به قصه دلم گوش ميکني

                                            فردا مرا چوقصه فراموش ميکني

 

زندگي را دوست دارم و دلبسته آناني هستم که دردلم جاي دارند و مرا

درس محبت و مهرباني آموخته اند….مينويسم…به تمناي احساس و دل

نوشته هايم را تقديم ميکنم به آنهايي که بسيار دوستشان دارم.

 

 ديگه خسته شدم…ازآدمهايي كه بابي اعتنايي به هم ديگه طعنه ميزنند

وطول پياده رو روطي ميكنند،بدون اینكه ببینند طرف مقابل كی بود خسته شدم. ازدختروپسرهايي كه دائم براي هم (asl)ميفرستند وبی توجه به احساسات

 هم به يكديگه مدام دروغ میگن و بااولين (pm)يكديگه روبا سرعت هرچه تمام ترميفروشند وكنار ميگذارند خسته شدم.
از اون دسته اشخاصي كه در داخل روم به يكديگه فحش وناسزا ميگن
و با

بيرحمي هرچه تمامترعقايد و اديان همديگه روزير پا لگد مال ميكنن خسته شدم.

باباااااااااااااااااااااااااااااا.....چقده بگم؟منم آدمم.

خداوندا:به هر آنکه دوست داري بياموز که عشق از زندگي کردن برتر است

و به هر آنکه دوست تر ميداري بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر است.

 

چه خوش است حال مرغي،که قفس نديده باشد

                                   چه نکوتر آنکه مرغي،زقفس پريده باشد

پرو بال ما شکستند و در قفس گشودند

                        چه رها چه بسته مرغي،که پرش شکسته باشد

                            

یادم باشد فردا حتماْ
 دورکعت راز بگویم با او ٬ بخواهم ازاو که مرا دریابد
 ودل از هرچه سیاهی است بشویم فردا
 یادم باشد فردا حتماْ
 صبح بر نور سلامی بکنم
 سیصدوشصت و چهار غفلت را فراموش کنم
 سینه خالی کنم از ٬ کینه این مردم خوب
 وسلام بدهم بر خورشید
 یادم باشد فردا دم صبح خواب را ترک کنم٬
 زودتر برخیزم چای را دم بکنم٬ ودرایوان حیاط سفره راپهن کنم
 در جوار گل یاس٬ نان و چای بخورم
 برکت را بتکانم به حیاط یاکریمی بخورد
 یادم باشد فردا حتماْ
 ناز گل را بکشم٬ حق به شب بو بدهم
 ونخندم به ترک های دل هر گلدان چوبدستی به تن خسته گل هدیه کنم
 حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته این یاغ نجیب
 یادم باشد فردا حتماْ
 به دل کوزه آب ٬ که بدان سنگ شکست بستی از روی
محبت بزنم...

 

محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد 
 دنيا از آن کساني است که براي تصاحب آن با خوش خلقي و ثبات قدم گام برميدارند
 
( چارلز ديکنز )
 
کسي که محبت خود را محدود مي کند هرگز معني محبت را نفهميده است
 اشتباهات انسانهاي بزرگ قابل احترام است زيرا ثمر بخش تر از حقايق انسانهاي کوچک است.
(فردريش نيچه)
 
هر جا که انسانی هست فرصتی برای مهربانی هست
 
(لوسیوس آنائوس سنکا)
 
 محبت باعث میشود تا ماچیزهای بسیاری را به یاد بسپاریم وبسیاری را فراموش کنیم
 
(مادام سوئتشین)

                                     

صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0 گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!:

گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0 

کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم    

                                           هم صدای قاصدکهای تکلم میشدم

می نشستم زیر آواز سپید چلچله          

                                           بار دیگر خیس باران ترنم میشدم

زندگی را میدویدم تا فراسوی امید           

                                          تا که در چشم تماشا یک توهم میشدم

آرزو میچیدم از رنگین کمان شاپرک           

                                         باز هم در جنگل پروانه ها گم میشدم

کوچ میکردم از این تنهایی خاکستری          

                                        باز هم همسایه لبخند مردم میشدم

کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است     

                                       کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم

ماهي وار در درون درياي رحمت مي زي اند
نانشان دريا جامشان دريا  بسترشان دريا خوابشان دريا بيداري شان در دريا و گلزارشان دريا
و هرچه غير درياست ايشان را عذاب است تا دريا هست هستند.
********

نيستي را بگير و در بحر نيستي شنا مي كن
كه اول نيستي بود . آخر هم نيستي خواهد بود
 هستي در ميان مستعار است . هستي شاخي
است از باغ نيستي و كفي است از آن آب دريا ،
از اين كف ببايد خود را گذرانيدن از عشق و در آب نيستي پيوستن.

‹‹صور خيال سلطان ولد››

و معلم درياست درياي بي ريا، مي نشيند در مغزهاي كوچك، مي آفريند خاطره ها، خاطره هايي از پاكي، زيبايي ها ،  آن قدر زياد كه مغزهاي كوچك بزرگ مي شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

بنام خالق عشق

عشق كلمه اي است آشنا،اما غريب.

از عشق بسيار شنيده ايم.

عشق ليلي و مجنون،شيرين و فرهاد،گل و بلبل،شمع و پروانه.اما عشق چيست؟

عشق يعني زيبايي.اگر زيبايي نباشد عشق نيست و مسلما هر عاشقي عاشق زيبايي شده است و اگر هم عاشقي  بر چيز يا كسي كه به نظر ما زيبا نيست عشق ميورزد از چشم او حتما زيباست.

عشق يعني معرفت.

اگر معرفت به زيبايي نباشد عشق نيست و اگر كسي درك زيبايي را كه وجود دارد نكند مسلما عشقي پديدار نميشود.

پس عشق يعني زيبايي معشوق و بينايي عاشق.

هر چه معشوق زيباتر و عاشق بيناتر باشد كوران عشق بالاتر خواهد بود.

 

                           به ياد تو مي نويسم كزين زيباتر ياد ندارم !!

 خوب همه مي دونن كه آدم عزيزترين كسش رو چطور دوست داره . دلم دستت بود و شيشه عمرم كنارت ، اما اي كاش يك بار هم بجاي دلم شيشه عمرم را مي شكستي تا شاهد اين هجران نباشم ولي هر بار دلم را شكستي كه خوب ( اگر با من نبودش ميلي / چرا ظرف مرا بشكست ليلي ) ولي من عاشق دل شكستنت شدم و هيچ نگفتم چون (ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است / چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد ).... نازنينم هر وقت كه برات گل مي گرفتم منو گل خودت خطاب ميكردي اما
(
گل بي رخ يار خوش نباشد / بي باده بهار خوش نباشد)... مي دوني (ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق / گفتم اي خواجه ي عاقل هنري بهتر از اين ) ثانيه ها بي تو پر از غمه و لحظات تنهايي پر از فرياد دلتنگي...براي تنهايي هام ميگم ( از دست غيبت تو شكايت نمي كنم / تا نيست غيبتي نبود لذت حضور ) و براي دلتنگي هام مي خونم (حافظ از غم هجران چه مي كني / در هجر وصل باشد و در ظلمت نور ) و براي غمهام اين لالايي رو زمزمه مي كنم تا خوابشون ببره ( وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم / كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
).... هميشه به خاطر پاكي و صداقت قلب و روحت وفادارت خواهم بود چون ( هر آنكه جانب اهل وفا نگه دارد / خداش در همه حال از بلا نگه دارد )....وفادار ترين من (از من جدا مشو كه تو ام نور ديده اي / محبوب جان و مونس قلب رميده اي) آخه ( از جان طمع بريدن آسان بود وليكن / از دوستان جاني مشكل توان بريدن ) اونم تويي كه از جونمم برام عزيزتري..... بدون كه برات دعا مي كنم كه خوشبخت ترين آدم روي زمين باشي و ( اميد هست كه زودت بكام خويش ببينم / تو شاد گشته به فرماندهي و من به غلامي) و يادت باشه ( وصال تو ز عمر جاودان به / خداوندا مرا آن ده كه آن به ) هميشه از خداي عاشقان سلامتي، موفقيت و شادابي تو را خواهانم ( از هر كرانه تير دعا كرده ام روان / باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود ) و در آخر ميگم ( قد همه دلبران عالم / پيش الف قدت چو نون باد / چشمي كه نه فتنه ي تو باشد / چون گوهر اشك غرق خون باد )......به اندازه ي همه ي هستي دوستت دارم........اين شعرهم تقد يم به تو اي خوشبو ترين گل باغ هستي ام...

            

گفتم نرو پرپر ميشم!! گفتي مي خوام رها بشم!!گفتم آخه عاشق شدم!! گفتي مي خوام تنها باشم!!گفتم دلم،گفتي بسوز،گفتم يه عمري باز هنوز!!! گفتم پس عمرم چي ميشه،گفتي هدر شد شب و روز،،!!! گفتم آخه داغون ميشم!!گفتي به من خوش ميگذره!!گفتم بيا چشمام به تو!!گفتي آخه کي ميخره !!!  گفتم منو جنس مي بيني!!گفتي آره بي قيمتي!!!گفتم يه روز کسي بودم،،به من نکن بي حر متي گفتم صدام ميميره باز!گفتي به درد بسوز بساز!!گفتم حالا که پير شدم،،گفتي که از تو سير شدم!!گفتم تمنا مي کنم،،گفتي مي خوام خوردت کنم!!گفتم بيا بشکن تنو!!گفتي فراموش کن منو.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط مصطفی | 
    
 

گریبان چاک کن کزشوق آن دلدار می آید

 زمان عاشقی گل می کند ، گلزار می آید

 

                                      سوار مشرقی با یک سبد خورشید در راه است 

                                      جمال یوسف کنعان سوی بازار می آید

 

از این آتش که در دامان قدس افتاده می بینم

 علی با اذن حق ، با خنجر تبار می آید

 

                                      اگر چه دیده خون شد از فراقش ، صبر می باید

                                      ز نخل صبرآخر ، شاخه ها پر بار می آید

 

چه بیم از دشمنان ، تا ذوالفقار حیدری با ماست

همین فردا ، جهان بر دشمنان دشوار می آید

 

                                       حرامی می کند نسل ستم ، گر در حریم ما

                                       حرامی زاده در انظار مردم خوار می آید

 

بساط آفرینش را عدالت گستری یاران

چو نور مهر ناگه از شبان تار می آید

 

                                         شنو آوای جاءالحق ، طنین افکنده درعالم

                                         خدیو جان نثاران ، احمد مختار می آید            

 

به فرزندان بو سفیان ، مجال یک نفس باقی است

بدو بازو و تیغ حیدر کرار می آید  

 

                                        پریشان خانه دل را منور کن به نور عشق

                                        چمن جوش بهاران زد ، گل دیدار می آید

 

                        

سلام مولای من.

سلام مهربانم.